داستان واقعی عشق عبدالممد لـَلـَــری :: دیده ور

دیده ور

سرگرمی، آموزنده، هنری

دیده ور

سرگرمی، آموزنده، هنری

مشخصات سایت
دیده ور

>>> به دیده ور خوش اومدی :) ...
>>> دیدن برای خوندن، خوندن برای یادگرفتن و یادگرفتن برای عمل کردن...
>>> بودنت همیشگی، سرت پرشور و دلت سرسبز...
Instagram: @Didevar_blog_ir

داستان واقعی عشق عبدالممد لـَلـَــری

شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۳۷ ب.ظ

عبد محمد جوانی بود از اهل کتک ( لـَلـَــر) که روستائی است در قسمت شمال غربی منتهی الیه خاک بختیاری.درسوارکاری و تیراندازی بی رقیب بود. او را یک جوانمرد تموم عیار میدانستند و کار او گردش در کوه و دشت بود. سوار بر اسب میشد, تفنگی را حمایل میکردو همیشه تازیانه بلندی در دستش بود. همه جا را زیر پا گذاشته بود تا اینکه با " خدابس " دختر زیبا روی ده برخورد کرد و هردو شیفته همدیگر شدند, عبد محمد کسانش را به خواستگاری خدابس میفرستد, اما برادران و خویشاوندان خدابس مخالفت میکنندو میگویند: عبد محمد دزد است و لیاقت خدابس را ندارد,وبه بهانه های مختلف مانع ازدواج میشوند , هیچکدامشان نمیتوانستند از عشق همدیگر بگذرند,  تا اینکهقرار شد خدابس را به پسر خان بدهند , خدابس هرچه اصرار کرد فایده ای نداشت و در دیدار پنهانی با عبد محمد جریان را تعریف کرد و قرار شد شب عروسی با یکدیگر فرار کنند. شب عروسی ( طبق رسم عشایر چادری در بیرون از دهکدهبرای عروس و داماد برپامیکنند) هنگامیکه خدابس و شوهرش را به چادر میبرند, خدابس از شوهرش میخواهد که از ده برای او آب بیاورد , وقتی داماد از چادر خارج میشود, خدابس طبق قرارقبلی که با عبد محمد داشت به سراغ او میرود و با اسب سفیدی که در انتظار او بود , هفت شبانه روز راه میروند و از دهات مختلف میگذرند که این اشعار وصف حال آنهاست(به همراه برگردان فارسی):

زین ما یون بزنین ورمایون نیله

  زین را به مادیان آبی بزنید

مو بردم خدابس هف شو تیره

  من خدابس را هفت شب تیره بردم     

پشتم کوه پیشم کمر (میانه و وسط کوه)  و دورم تفنگچی

  پشت سرم کوه روبرویم کمر و اطرافم تفنگچی

خدابس جون بوت تن پاته ورچی

  خدابس بجان پدرت زودتر قدم بگذار جلو...

.

.

.

بعد از هفت شبانه روز راه پیمایی به شوشتر میرسند, مدتی در آنجا میمانند سپس آهنگ ولایت میکنند ( این بازگشت بنا به سفارش همشهریان و هم طایفه هایشان بود : دیگر آبها از آسیاب گذشته و به ده باز گردید که از گناه شما صرف نظر کرده بشرطی که خسارت داماد اولی را بپردازید) بهرحال میایند تا به قلعه زراس ( درقسمت اندیکا , شمال بختیاری )خان آنجا از قبل برایشان نقشه کشیده بود و بلا فاصله دستگیرشان کرد. عبد محمد مدتی در زندان بود تا اینکه با دادن رشوه توانست یکی از آدمهای خان را بفریبد :

زنجیر ایلخانی نه یه شو بریدم

 زنجیر ایلخانی را یک شب بریدم

صدریال و صد نیم ریال رو سی گل خریدم

 صد ریال و صد نیم ریال را برای گل خریدم

 اوردنم قله زراس دل کرده خیالت

 مرا به قلعه زراس بردند دلم خیالت را کرد

هرچی که خرجت کردم خوشه هلالت

 هرچه خرجت کردم خوش حلالت باشد

عبد محمد به للر میرود تا سراغ خدابس را بگیرد, هنگامیکه به کنار رودخانه میرسد , میبیند جسد خدابس را برای شستشو به آنجا آورده اند. دیوانه وار به سرو صورت خود میزند و زاری کنان:

به کتک سیل ایزنم للر دیاره

 به کتک نگاه میکنم للر پیداست

لاش اسبید خدابس مین اوو دیاره

 بدن سفید خدابس در آب پیداست

عبد ممد للری سیچه نمردی

 عبد محمد للری چرا نمردی

چهارشنبه بیست و یکم خت گل بردی       

 چهارشنبه بیست و یکم( که در عقاید محلی شگون ندارد) خودت گل را بردی  

چهارشنبه بیست و یکم سوگل بردم

 چهارشنبه بیست و یکم گل سرسبد را بردم

اردونستم ایمیره جون ای سپردم

 اگر میدانستم میمیرد خودم جان میدادم

...

عده ای از ریش سفیدان و آشنایان میایند و عبد محمد را دلداری میدهند که معلوم میشود برادران خدابس او را بوسیله سم از بین برده اند. عبد محمد قسم میخورد که انتقام بگیرد و همین کار را هم میکند , پس از کشتن برادران خدابس و پسر خان که قرار بود با خدابس عروسی کند, به محلی میرود که دیگر هیچکس از او چیزی بدست نمیاورد. دلداری اطرافیان نمی‌تواند آتش انتقام او راخاموش کند به همین جهت کمر به قتل برادران خدابس و پسرخان که قرار بود با خدابس عروسی کند می بندد و پس از رسیدن به مقصود خود ، برای مدتهای مدیدی به دزفول می‌رود تا اینکه در شامگاه 12 فروردین 1388 در بیمارستان گنجویان دزفول دعوت حق را لبیک می‌گوید .پیکر حماسه‌ساز ایل بختیاری بنابر وصیتش و تقاضای همتباران بختیاری در روز جمعه 14 فروردین 1388 در زادگاهش لـَلـَــر کـــُـــتــُــک که یکی از روستاهای منتهی الیه شمالی مسجدسلیمان است به خاک سپرده می‌شود.

روحش شاد و یادش گرامی...

این اشعار را زنده یاد مسعود بختیاری در آهنگ زیبای  "عبدممد للری" از آلبوم "هی جار" با صدای زیبایش به یادگار گذاشته است.

نظرات  (۱)

دعوت

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.