چند نفری که در جستجوی آرامش و رضایت درون بودند ،نزد یک استاد رفتند و از او پرسیدند:
استاد شما همیشه یک لبخند روی لبت است و به نظر ما خیلی آرام و خشنود به نظر میرسی، لطفا به ما بگو که راز خشنودی شما چیست؟
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند، اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .((دوستدار تو پدر))
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند مزرعه را شخم زدند .چه اتفاقی افتاده و می خواهند چه کنند ؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو وسیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم.
در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت.
روزى از روزها یکى از دوستان امیرالمؤ منین ، امام علىّ علیه السلام حضرت را جهت میهمانى به منزل خود دعوت کرد.
حضرت امیر علیه السلام فرمود: من با سه شرط دعوت تو را مى پذیرم ، میزبان گفت : آن سه شرط چیست ؟ امام علىّ علیه السلام اظهار نمود:
اوّل : آن که چیزى از بیرون منزل تهیّه نکنى ؛ و براى پذیرائى خود و خانواده خویش را به زحمت و مشقّت نیندازى ؛ و به آنچه که در منزل موجود است اکتفاء نمائى .
دوّم : آنچه در منزل ذخیره و آماده دارى ، تمام آن ها را مصرف نکنى ؛ بلکه با برنامه صحیح و در نظر گرفتن نفرات ، مقدار لازم غذا تهیّه گردد.
شرط سوّم : خانواده و اهل منزل در زحمت فوق العادّه اى قرار نگیرد؛ و مبادا که احساس نارضایتى در ایشان پیش آید.
میزبانى که حضرت را دعوت کرده بود عرضه داشت : یا امیرالمؤ منین ! آنچه فرمودى ، مورد پذیرش و قبول است ؛ و قول مى دهم غیر از آنچه فرمودى برنامه اى نداشته باشیم .
و امام علىّ علیه السلام دعوت او را قبول نمود؛ و به همراه یکدیگر راهى منزل شدند.
1-بحارالا نوار: ج 27، ص 255، به نقل از عیون اخبار الرّضا علیه السلام .
روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی ، رد می شدیم ،
دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد ، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد !
همانطور که دور میشدیم به دوستم گفتم : " چه مرد عبوس و ترشرویی بود "
دوستم گفت : او همیشه این طور است !
پرسیدم پس چرا تو به او احترام می گذاری ؟!
دوستم با تعجب گفت : " چرا باید به او اجازه دهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد ؟!
" هرگز فراموش نکنید شما منحصر به فرد دنیا آمده اید "
شنیدستم که شهبازی کهنسال کبوتر بچه ای را کرد دنبال
زبیم جان کبوتر کرد پرواز بهرسوتاخت تازان از پیش باز
به دشت وکوه صحرا بود پران زچنگ باز شاید دربرد جان
اجل را دید و شست اززندگی دست درختی درنظر بگرفت و بنشست
نشست و سر بزیر سر فرو برد که کی چنگال بازش می کندخرد
نظرکرد آن نگون اقبال بر زیر که صیادی کمان برکف ، به زه تیر
کمان برکف نموده قصد جانش هدف بگرفته وکرده نشانش
به زیرپای صیاد و به سر باز نه بنشستن صلاحست و نه پرواز
بکلی رشته امید بگسست در آن دم دل به امیدخدابست
چوامیدش بحق بودآن کبوتر نجات ازمرگ دادش حی داور
بزد ماری به شست پای صیاد قضا بر باز خورد آن تیر وافتاد
بخاک افتاد هم صیاد وهم باز کبوترشادوخندان کرد پرواز
ازکتاب حاضرجوابیهای شیرین: اصغر میرخدیوی
اینقدر این قصه زیباست که حتی اگه شنیده باشین باز هم تکرارش دلنشینه:
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.