فریدون که بود؟ :: دیده ور

دیده ور

سرگرمی، آموزنده، هنری

دیده ور

سرگرمی، آموزنده، هنری

مشخصات سایت
دیده ور

>>> به دیده ور خوش اومدی :) ...
>>> دیدن برای خوندن، خوندن برای یادگرفتن و یادگرفتن برای عمل کردن...
>>> بودنت همیشگی، سرت پرشور و دلت سرسبز...
Instagram: @Didevar_blog_ir

فریدون که بود؟

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۲۹ ب.ظ

پدر فریدون که آبتین نام داشت، از نژاد طهمورث دیوبند بود. قبل از این که فریدون به دنیا بیاید، ضحاک که پادشاهی ستمگر و ناپاک بود در خواب دید که جوانی با گرزی فولادی به شکل سر گاو به سر او کوبید. بعد این جوان با دو جوان دیگر او را به کوه دماوند بردند. ضحاک همه دانایان و ستاره شناسان و عالمان دینی را جمع کرد و از آنها تعبیر خوابش را پرسید.

یکی از کسانی که از بقیه شجاع تر بود گفت: "کسی به نام فریدون به دنیا می آید که با گرزی فولادی به شکل گاو به جنگ تو می آید. گرز را بر سرت می کوبد. چون تو دایه او که گاوی به نام پرمایه است را می کشی. به همین دلیل او هم گرزش را به شکل سر گاو درست می کند. این پسر هنوز زاده نشده. ولی وقتی مرد می شود به دنبال تاج و تخت پادشاهی می آید. تو را می بندد و از کاخ به بیرون می برد".

ضحاک با شنیدن این حرف ها از تخت پایین افتاد و بیهوش شد. وقتی به هوش آمد، نشانی فریدون را به همه جا فرستاد تا او را پیدا کنند.

زندگی فریدون تا سن جوانی

مدتی طولانی گذشت. فریدون به دنیا آمد. پدرش که نامش آبتین بود را مأموران ضحاک کشتند. مادر فریدون که زنی دانا به نام فرانک بود با کشته شدن آبتین فریدون را برداشت و گریان به دشتی رفت. او پیش نگهبان دشت گریه کرد و از خواست که از فریدون مانند پدر مراقبت کند و از گاوی به نام پرمایه که در دشت بود به بچه اش شیر دهد. مرد هم قبول کرد. فرانک بچه شیرخوارش را به نگهبان داد. فریدون با خوردن شیر پرمایه که در آن دشت بود زندگی می کرد. پرمایه سه سال به فریدون شیر داد.

بعد از سه سال وقتی فرانک فهمید که ضحاک دنبال فریدون می گردد به سرعت به دشت آمد و به نگهبان دشت گفت که باید فریدون را به کوه البرز ببرم. در آن کوه مرد مؤمنی زندگی می کرد. فرانک به او گفت که این فرزند من روزی رییس گروهی می شود. تاج ضحاک را از او می گیرد و بر او پیروز می شود و از مرد خواست که مانند پدر از او مراقبت کند. مرد هم تقاضای فرانک را قبول کرد.

در همان زمان جاسوسان ضحاک جای فریدون را پیدا کردند و به ضحاک خبر دادند. ضحاک هم فوری با دلی پر از کینه به صحرایی که فریدون در آن بود رفت. اما او را پیدا نکرد. چون فریدون به کوه رفته بود. ضحاک هم پرمایه را کشت و خانه ای را که فریدون در آن زندگی می کرد آتش زد و هیچ چیز از آن خانه برجای نماند.

فریدون به جنگ ضحاک می رود

فریدون تا سن 16 سالگی در کوه البرز بود و بعد از کوه پایین آمد و پیش مادرش رفت. فریدون از مادرش درباره پدرش پرسید. مادرش جواب داد:"نام پدر تو آبتین بود که از نژاد طهمورث دیوبند بود. چون ضحاک دنبالت می گشت، من پنهانت کردم. پدرت آبتین هم فدای تو شد. او را که مردی جوان بود کشتند و از مغز سر او خورش درست کردند و به مارهایی که بر دوش ضحاک است دادند تا بخورند. من هم تو را برداشتم و فرار کردم. به بیشه ای رفتم که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد. گاوی را دیدم. تو از شیر این گاو که نامش پرمایه بود خوردی. اما یکی جای تو را به ضحاک خبر داد. من هم تو را برداشتم و از بیشه بردم. اما ضحاک این گاو را که دایه مهربان تو بود کشت".

فریدون وقتی این ماجراها را شنید عصبانی شد. تصمیم گرفت که به جنگ ضحاک برود. از طرفی در این موقع در شهر، کاوه آهنگر هم برضد ضحاک شورش کرد و مردم دنبال او به راه افتادند، از شهر بیرون رفتند، به کوه رسیدند و فریدون را پیدا کردند.

فریدون از مادرش خداحافظی کرد. مادرش نیز گریه کرد و برایش دعا کرد. فریدون دو برادرش که از خودش بزرگ تر بودند را نیز همراه خودش برد.

فریدون به بازار آهنگران رفت. از آهنگران خواست تا برایش گرزی بسازند و خودش نقشه آن گرز را برایشان روی خاک کشید. این گرز، به یاد گاوی که دایه فریدون بود و ضحاک او را کشت، گرزی به شکل سر گاو میش بود.

وقتی آهنگران گرز را ساختند پیش فریدون بردند. فریدون در روز خرداد و در ساعتی که شگون داشت، آماده جنگ با ضحاک شد. سپاه فریدون رفتند و رفتند تا به شهر اعراب رسیدند. بعد صبر کردند تا شب شد و اطرافیان ضحاک و سپاهش خوابیدند. فریدون چشم به آسمان در حال دعا بود که کسی مانند پری به او نزدیک شد. فریدون فهمید که این پری پیام آور ایزدی است. خوشحال شد و با غذاهای گوناگون از او پذیرایی کرد. پری چیزهای زیادی به فریدون آموخت. برادران فریدون که پیام آور ایزدی را دیدند به فریدون حسادت کردند و وقتی فریدون خواب بود، سنگی سنگین را از کوه کندند و از بالا به طرفش غلطاندند. ولی صدای سنگ فریدون را از خواب بیدار کرد و او با افسون سنگ را بر جایش نگهداشت. برادران فهمیدند که این کار خدایی بوده است. فردا هم فریدون درباره این ماجرا به برادرانش چیزی نگفت.

فریدون بر ضحاک پیروز می شود

فریدون کاوه را فرمانده سپاه کرد. کاوه آهنگر زیر درفش کاویان و نیزه به دست پیش رفت تا به اروندرود رسیدند. فریدون به رودبانان گفت:"هرچه کشتی و قایق دارید بیاورید تا من و سپاهم از رود عبور کنیم". ولی رودبانان گفتند که ضحاک دستور داده هر گروهی که بخواهد از رود عبور کند، باید نامه ای با مهر ضحاک داشته باشد. فریدون عصبانی شد. بر اسب نشست و به داخل آب رود رفت و از رود گذشت. به دنبال او سپاهش هم با اسب و بی اسب از رود عبور کردند. از آن طرف به خشکی رسیدند و به سمت بغداد امروزی رفتند و سپس به سوی بیت المقدس راه افتادند.

آنها کاخ ضحاک را که کاخی بزرگ و بلند بود دیدند. فریدون هر کس را که به طرفش می آمد با گرزش می زد. همه دیوان با گرز او نابود شدند. فریدون داخل کاخ شد. ولی هرچه گشت ضحاک را ندید. خواهران جمشید شاه را هم که در دست ضحاک بودند آزاد کرد. به آنها دستور داد که تنشان را بشویند تا روحشان از آلودگی ها پاک شود. چون که به وسیله بت پرستان پرورش یافته بودند. آنها هم از رنجی که از اژدها (ضحاک) کشیده بودند صحبت کردند.

فریدون از آنها پرسید که ضحاک کجاست و آنها گفتند که ضحاک به هندوستان رفته تا سر هزاران بی گناه را ببرد و سروتنش را در این خون ها بشوید. چون یک پیش بین به او گفته که برای این که بتواند از آزار مارهایش راحت شود باید سر و تنش را در خون انسان ها بشوید و اگر این کار را بکند حالش خوب می شود و حرف ستاره شناسان درباره مرگ او به دست فریدون هم درست از آب در نمی آید.

کمی بعد به ضحاک خبر دادند که فریدون وارد کاخ او شده. ضحاک عصبانی شد. سپاهیانش و دیوها را جمع کرد. آنها از بیراهه وارد شهر شدند و ضحاک کاخ خودش را محاصره کرد. فریدون هم اجازه داد تا سپاه ضحاک وارد شهر شوند. مردم شهر که از ضحاک متنفر بودند از دیوارها سنگ و خشت بر سر او و سپاهش ریختند. با این همه ضحاک از بیراهه وارد کاخ خودش شد.

ضحاک با رسیدن به کاخ خنجرش را درآورد تا خواهران جمشید را بکشد. اما فریدون ناگهان از بام کاخ پایین پرید، گرزش را درآورد و به او حمله کرد و گرز را بر سر ضحاک زد. خواست یک بار دیگر گرز را بر سر ضحاک بکوبد که سروش خداوندی ظاهر شد و گفت:"زمان مرگش  نرسیده. ضحاک را به به دو کوه نزدیک به هم ببر که دره ای تنگ میان آنها است. او را در کوه ببند و اجازه نده کسی ببیندش".

همانند کابوسی که ضحاک در قدیم دیده بود، فریدون با ریسمانی از چرم شیر، دست ضحاک را محکم بست. از کوه ها و دشت ها گذشتند. دوباره سروش ظاهر شد و گفت که او را به کوه دماوند ببر. فریدون هم بر اساس گفته های سروش ضحاک را به غاری برد. میخ های بزرگی آوردند و دست ضحاک را به کوه بستند. طوری که نه پاهایش روی زمین باشد و نه دستش به کوه و همچنان آویزان باشد.

با این که مدتی از حکومت فریدون می گذشت ولی مادرش فرانک از حکومت او خبر نداشت. وقتی فرانک از پیروزی او بر ضحاک آگاه شد، سروتنش را شست و پیش پادشاه آمد. بعد هر چه داشت به مردم بخشید و بقیه را بار شتر کرد و برای پسرش فرستاد.

فریدون 500 سال زندگی کرد. او جهان را از شر ضحاک ماردوش که ظالم و ناپاک بود نجات داد و انتقام پدرش را هم از او گرفت.

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.