نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد :: دیده ور

دیده ور

سرگرمی، آموزنده، هنری

دیده ور

سرگرمی، آموزنده، هنری

مشخصات سایت
دیده ور

>>> به دیده ور خوش اومدی :) ...
>>> دیدن برای خوندن، خوندن برای یادگرفتن و یادگرفتن برای عمل کردن...
>>> بودنت همیشگی، سرت پرشور و دلت سرسبز...
Instagram: @Didevar_blog_ir

نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد

دوشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۷ ب.ظ
نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.
 
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
 
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.
از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
 
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...
  این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.
 
نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.
 
او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
 
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.
 
نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟
 
عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.
وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
 
رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.
 
مامورین چون این سخن را به شاه رساندند  شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.
 
نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.
 
گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...

خداوند منان در سوره تحریم : آیه 28 به بندگانش امر مینماید که توبه نصوح کنید:

یااَیهَا الذینَ آمَنُوا تُوبَوا اِلَی اللّهِ تَوْبَةً نصوحاً عَسَی رَبُّکمْ اَنْ یکفِّرَ عَنْکمْ سَیئاتِکمْ

 ای کسانی که ایمان آوردید، به سوی خداتوبه کنید، توبه ای نصوح، امید است پروردگارتان گناهانتان را ببخشد.


 
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم

بود مردی پیش ازین نامش نصوح                 بد ز دلاکی زن او را فتوح

بود روی او چو رخسار زنان                         مردی خود را همی‌کرد او نهان

او به حمام زنان دلاک بود                           در دغا و حیله بس چالاک بود

سالها می‌کرد دلاکی و کس                        بو نبرد از حال و سر آن هوس

زانک آواز و رخش زن‌وار بود                         لیک شهوت کامل و بیدار بود

چادر و سربند پوشیده و نقاب                     مرد شهوانی و در غره‌ی شباب

دختران خسروان را زین طریق                     خوش همی‌مالید و می‌شست آن عشیق

توبه‌ها می‌کرد و پا در می‌کشید                   نفس کافر توبه‌اش را می‌درید

رفت پیش عارفی آن زشت‌کار                     گفت ما را در دعایی یاد دار

سر او دانست آن آزادمرد                            لیک چون حلم خدا پیدا نکرد

بر لبش قفلست و در دل رازها                     لب خموش و دل پر از آوازها

عارفان که جام حق نوشیده‌اند                    رازها دانسته و پوشیده‌اند

هر کرا اسرار کار آموختند                           مهر کردند و دهانش دوختند

سست خندید و بگفت ای بدنهاد                 زانک دانی ایزدت توبه دهاد

 

در بیان آنک دعای عارف واصل و درخواست او از حق هم‌چو درخواست حقست از خویشتن کی کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی

 

آن دعا از هفت گردون در گذشت                 کار آن مسکین به آخر خوب گشت

که آن دعای شیخ نه چون هر دعاست         فانی است و گفت او گفت خداست

چون خدا از خود سال و کد کند                   پس دعای خویش را چون رد کند

یک سبب انگیخت صنع ذوالجلال                 که رهانیدش ز نفرین و وبال

اندر آن حمام پر می‌کرد طشت                   گوهری از دختر شه یاوه گشت

گوهری از حلقه‌های گوش او                      یاوه گشت و هر زنی در جست و جو

پس در حمام را بستند سخت                    تا بجویند اولش در پیچ رخت

رختها جستند و آن پیدا نشد                      دزد گوهر نیز هم رسوا نشد

پس به جد جستن گرفتند از گزاف               در دهان و گوش و اندر هر شکاف

در شکاف تحت و فوق و هر طرف                 جست و جو کردند دری خوش صدف

بانگ آمد که همه عریان شوید                    هر که هستید ار عجوز و گر نوید

یک به یک را حاجبه جستن گرفت                تا پدید آید گهردانه‌ی شگفت

آن نصوح از ترس شد در خلوتی                   روی زرد و لب کبود از خشیتی

پیش چشم خویش او می‌دید مرگ               رفت و می‌لرزید او مانند برگ

گفت یارب بارها برگشته‌ام                         توبه‌ها و عهدها بشکسته‌ام

کرده‌ام آنها که از من می‌سزید                    تا چنین سیل سیاهی در رسید

نوبت جستن اگر در من رسد                      وه که جان من چه سختیها کشد

در جگر افتاده‌استم صد شرر                       در مناجاتم ببین بوی جگر

این چنین اندوه کافر را مباد                        دامن رحمت گرفتم داد داد

کاشکی مادر نزادی مر مرا                          یا مرا شیری بخوردی در چرا

ای خدا آن کن که از تو می‌سزد                   که ز هر سوراخ مارم می‌گزد

جان سنگین دارم و دل آهنین                     ورنه خون گشتی درین رنج و حنین

وقت تنگ آمد مرا و یک نفس                      پادشاهی کن مرا فریاد رس

گر مرا این بار ستاری کنی                         توبه کردم من ز هر ناکردنی

توبه‌ام بپذیر این بار دگر                              تا ببندم بهر توبه صد کمر

من اگر این بار تقصیری کنم                        پس دگر مشنو دعا و گفتنم

این همی زارید و صد قطره روان                   که در افتادم به جلاد و عوان

تا نمیرد هیچ افرنگی چنین                         هیچ ملحد را مبادا این حنین

نوحه‌ها کرد او بر جان خویش                      روی عزرائیل دیده پیش پیش

ای خدا و ای خدا چندان بگفت                    که آن در و دیوار با او گشت جفت

در میان یارب و یارب بد او                          بانگ آمد از میان جست و جو

 

نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی ...

 

جمله را جستیم پیش آی ای نصوح              گشت بیهوش آن زمان پرید روح

هم‌چو دیوار شکسته در فتاد                       هوش و عقلش رفت شد او چون جماد

چونک هوشش رفت از تن بی‌امان                سر او با حق بپیوست آن زمان

چون تهی گشت و وجود او نماند                  باز جانش را خدا در پیش خواند

چون شکست آن کشتی او بی‌مراد              در کنار رحمت دریا فتاد

جان به حق پیوست چون بی‌هوش شد        موج رحمت آن زمان در جوش شد

چون که جانش وا رهید از ننگ تن                رفت شادان پیش اصل خویشتن

جان چو باز و تن مرورا کنده‌ای                     پای بسته پر شکسته بنده‌ای

چونک هوشش رفت و پایش بر گشاد           می‌پرد آن باز سوی کیقباد

چونک دریاهای رحمت جوش کرد                 سنگها هم آب حیوان نوش کرد

ذره‌ی لاغر شگرف و زفت شد                      فرش خاکی اطلس و زربفت شد

مرده‌ی صدساله بیرون شد ز گور                 دیو ملعون شد به خوبی رشک حور

این همه روی زمین سرسبز شد                 چوب خشک اشکوفه کرد و نغز شد

گرگ با بره حریف می شده                        ناامیدان خوش‌رگ و خوش پی شد

 

یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکان شاه‌زاده از نصوح

 

بعد از آن خوفی هلاک جان بده                   مژده‌ها آمد که اینک گم شده

بانگ آمد ناگهان که رفت بیم                       یافت شد گم گشته آن در یتیم

یافت شد واندر فرح در بافتیم                       مژدگانی ده که گوهر یافتیم

از غریو و نعره و دستک زدن                        پر شده حمام قد زال الحزن

آن نصوح رفته باز آمد به خویش                   دید چشمش تابش صد روز بیش

می حلالی خواست از وی هر کسی            بوسه می‌دادند بر دستش بسی

بد گمان بردیم و کن ما را حلال                    گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال

زانک ظن جمله بر وی بیش بود                   زانک در قربت ز جمله پیش بود

خاص دلاکش بد و محرم نصوح                    بلک هم‌چون دو تنی یک گشته روح

گوهر ار بردست او بردست و بس                 زو ملازم‌تر به خاتون نیست کس

اول او را خواست جستن در نبرد                  بهر حرمت داشتش تاخیر کرد

تا بود کان را بیندازد به جا                           اندرین مهلت رهاند خویش را

این حلالیها ازو می‌خواستند                       وز برای عذر برمی‌خاستند

گفت بد فضل خدای دادگر                           ورنه زآنچم گفته شد هستم بتر

چه حلالی خواست می‌باید ز من                که منم مجرم‌تر اهل زمن

آنچ گفتندم ز بد از صد یکیست                   بر من این کشفست ار کس را شکیست

کس چه می‌داند ز من جز اندکی                 از هزاران جرم و بد فعلم یکی

من همی دانم و آن ستار من                     جرمها و زشتی کردار من

اول ابلیسی مرا استاد بود                         بعد از آن ابلیس پیشم باد بود

حق بدید آن جمله را نادیده کرد                   تا نگردم در فضیحت روی‌زر

باز رحمت پوستین دوزیم کرد                      توبه‌ی شیرین چو جان روزیم کرد

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت                   طاعت ناکرده آورده گرفت

هم‌چو سرو و سوسنم آزاد کرد                   هم‌چو بخت و دولتم دلشاد کرد

نام من در نامه‌ی پاکان نوشت                    دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

آه کردم چون رسن شد آه من                     گشت آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم                     شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهی همی‌بودم زبون                     در همه عالم نمی‌گنجم کنون

آفرینها بر تو بادا ای خدا                             ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من یابد زبان                       شکرهای تو نیاید در بیان

می‌زنم نعره درین روضه و عیون                   خلق را یا لیت قومی یعلمون

 

باز خواندن شه‌زاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن

 

بعد از آن آمد کسی کز مرحمت                   دختر سلطان ما می‌خواندت

دختر شاهت همی‌خواند بیا                       تا سرش شویی کنون ای پارسا

جز تو دلاکی نمی‌خواهد دلش                    که بمالد یا بشوید با گلش

گفت رو رو دست من بی‌کار شد                  وین نصوح تو کنون بیمار شد

رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت                 که مرا والله دست از کار رفت

با دل خود گفت کز حد رفت جرم                  از دل من کی رود آن ترس و گرم

من بمردم یک ره و باز آمدم                        من چشیدم تلخی مرگ و عدم

توبه‌ای کردم حقیقت با خدا                        نشکنم تا جان شدن از تن جدا

بعد آن محنت کرا بار دگر                            پا رود سوی خطر الا که خر

۹۴/۰۹/۲۳

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.